Thursday, June 07, 2007

قاب




قاب
خیره می مانم
به چهره ای که شبیه خستگیهای من است
و فرامی خواندم
به عمق خاکستری قاب ...
دردهای طاقت سوز تنهایی
در آن سالها که خوب نبودند
و بهانه زیستن را
تنها
شعری بسنده بود و
نگاهی
که خاکسترت کند!
شعر و شراب و شبگردی در کوچه های مهربان « سید فاطمه»
و آرامش «طاق بستان»
باآن غروبهای رویایی بی نظیرش
که گریه های همیشه ام را ٬ تنپوش ـ ستاره می بخشید
خیره می مانم به ........
نه نمی شناسمش
به اکنون پناه می آورم
اکنون ـ حقیقی ـ بی خاطره

Labels:

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home